تبليغاتX
کوچه تاریک جوانی

زخمي تر از هميشه  از درد  دل  سپردن


سرخورده  بودم  از عشق در  انتظار  مردن


با    قامتي    شکسته   از  کوله    با ر   غربت


در جستجوي  مرهم راهي  شدم  زيارت


رفتم   براي   گريه   رفتم   براي    فرياد


مرهم  مراد  من  بود  کعبه  تو را به من داد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:39  توسط بهار | 

و آن زمان كه خدا تو را آفريد به فكر نا اميدي دل من بود 


                                        كه با ديدن تو توان زندگي پيدا كرد    


 دوباره رنگ گرفت


 دوباره نفس كشيد                               


 دوباره خنديد                                                               


 و امروز به ياد آن لحظه دوباره گريه خواهد كرد... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:34  توسط بهار | 
و من  امروز   فهميدم دنيا سه روز  است :

   ديروز که   گذشت


 

   امروز که در آنيم 


 

  فردا که   شا يد نيايد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:34  توسط بهار | 

تو به من خنديدي ....
و نمي دانستي  ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه                 سيب را دزديم .....
باغبان در پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک  ..........
و تو رفتي و هنوز .......
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهايت تکرار کنان
ميدهد آزارم ........
و من انديشه کنان                           غرق اين پندارم .....
که چرا ؟                     خانه کوچک ما ....
سيب نداشت 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:30  توسط بهار | 

خدا مي داند که چقدر سخت تلاش کرده اي وقتي سخت گريسته اي و قلبت مملو از دردست خدااشک هايت را شمرده است وقتي احساس مي کني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامي کشد وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي خدابرايت جوابي دارد اگر نا گاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است وقتي اوضاع رو به راه مي شود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سرلسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي خدا مي داند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:29  توسط بهار | 

آن روز با تو بودم


 

امروز بي توام


 

آن روز كه با تو بودم


 

بي تو بودم


 

امروز كه بي توام با توام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:27  توسط بهار | 

من تمنا كردم


 

كه تو با من باشي


 

تو به من گفتي


 

هرگز هرگز


 

پاسخي سخت و درشت


 

و مرا غصه اين هرگز كشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:26  توسط بهار | 

خداوندا !


مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم


 پس مرا  درياب


و به سوي خويش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 10:20  توسط بهار | 
سلام به هرکسی که به این کوچه سر میزنه.خوش اومدید.

صدای پاتو می شنوم که داری می یای پیشم ولی هر چی به آخر این کوچه تاریک نگاه می کنم نمی بینمت

کاش می دیدمت آخه دلم خیلی برات تنگ شده میدونم کنارمی ولی نمی تونم ببینمت.ولی افسوس...

خیلی تنهام آخه این کوچه تاریک ازش گذشتن خیلی سخته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 23:24  توسط بهار |